تبلیغات
کلبه تنهایی
«فریادی و دیگر هیچ ، از دفتر باغ آینه احمد شاملو»

فریادی و دیگر هیچ .

 

فریادی و دیگر هیچ .
چرا که امید آنچنان توانا نیست
که پا سرِ یاس بتواند نهاد.
***
بر بسترِ سبزه ها خفته ایم
با یقینِ سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم
و با امیدی بی شکست
از بسترِ سبزه ها
با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم
***
اما یاس آنچنان توناست
که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست !
فریادی
و دیگر
هیچ
!
 



[ چهارشنبه 5 مهر 1396 ] [ 11:59 ق.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


سفر از مجموعه اشعار شفیعی کدکنی
سفر

مرغکان بر سردریا آرام
بال بگشوده به راه سفرند
نقشی افتاده بر آن پرده ی لرزان حریر
گویی از پنجره ابر به ناگه دستی
کاغذی چند سپید
پاره کرده ست و فرو ریخته زانجای به زیر

[ شنبه 25 شهریور 1396 ] [ 11:15 ق.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


سعدی- بوستان -باب سوم -در عشق و مستی و شور
شنیدم که پیری شبی زنده داشت
سحر دست حاجت به حق برفراشت
یکی هاتف انداخت در گوش پیر
که بی حاصلی، رو سر خویش گیر
بر این در دعای تو مقبول نیست
به خواری برو یا بزاری بایست
شب دیگر از ذکر و طاعت نخفت
مریدی ز حالش خبر یافت، گفت
چو دیدی کزان روی بسته‌ست در
به بی حاصلی سعی چندین مبر
به دیباجه بر اشک یاقوت فام
به حسرت ببارید و گفت ای غلام
به نومیدی آنگه بگردیدمی
از این ره، که راهی دگر دیدمی
مپندار گر وی عنان برشکست
که من باز دارم ز فتراک دست
چو خواهنده محروم گشت از دری
چه غم گر شناسد در دیگری؟
شنیدم که راهم در این کوی نیست
ولی هیچ راه دگر روی نیست
در این بود سر بر زمین فدا
که گفتند در گوش جانش ندا
قبول است اگرچه هنر نیستش
که جز ما پناهی دگر نیستش


[ پنجشنبه 19 مرداد 1396 ] [ 02:18 ب.ظ ] [ deniz ]

[ نظرات() ]


« سروده ی آزادی از پل الوار » ترجمه بامداد حمیدیا

"آزادی"

 

بر روی دفتر های مشق ام

بر روی درخت ها و میز تحریرم

بر برف و بر شن

 می نویسم نامت را.

 

روی تمام اوراق خوانده

بر اوراق سپید مانده

سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر

می نویسم نامت را.

 

بر تصاویر فاخر

روی سلاح جنگیان

بر تاج شاهان

می نویسم نامت را.

 

بر جنگل و بیابان

روی آشیانه ها و گل ها

بر بازآوای کودکیم

می نویسم نامت را.

 

بر شگفتی شبها

روی نان سپید روزها

بر فصول عشق باختن

می نویسم نامت را.

 

بر ژنده های آسمان آبی ام

بر آفتاب مانده ی مرداب

بر ماه زنده ی دریاچه

می نویسم نامت را.

 

روی مزارع ، افق

بر بال پرنده ها

روی آسیاب سایه ها

می نویسم نامت را.

 

روی هر وزش صبحگاهان

بر دریا و بر قایقها

بر کوه از خرد رها

می نویسم نامت را.

 

روی کف ابرها

بر رگبار خوی کرده

بر باران انبوه و بی معنا

می نویسم نامت را.

 

روی اشکال نورانی

بر زنگ رنگها

بر حقیقت مسلم

می نویسم نامت را.

 

بر کوره راه های بی خواب

بر جاده های بی پایاب

بر میدان های از آدمی پُر

می نویسم نامت را.

 

روی چراغی که بر می افروزد

بر چراغی که فرو می رد

بر منزل سراهایم

می نویسم نامت را.

 

بر میوه ی دوپاره

از آینه و از اتاقم

بر صدف تهی بسترم

می نویسم نامت را.

 

روی سگ لطیف و شکم پرستم

بر گوشهای تیز کرده اش

بر قدم های نو پایش

می نویسم نامت را.

 

بر آستان درگاه خانه ام

بر اشیای مأنوس

بر سیل آتش مبارک

می نویسم نامت را.

 

بر هر تن تسلیم

بر پیشانی یارانم

بر هر دستی که فراز آید

می نویسم نامت را.

 

بر معرض شگفتی ها

بر لبهای هشیار

بس فراتر از سکوت

می نویسم نامت را.

 

بر پناهگاه های ویرانم

بر فانوس های به گِل تپیده ام

بر دیوار های ملال ام

می نویسم نامت را.

 

بر ناحضور بی تمنا

بر تنهایی برهنه

روی گامهای مرگ

می نویسم نامت را.

 

بر سلامت بازیافته

بر خطر ناپدیدار

روی امید بی یادآورد

می نویسم نامت را.

 

به قدرت واژه ای

از سر می گیرم زندگی

از برای شناخت تو

 من زاده ام

تا بخوانمت به نام:

آزادی.

 

 

                                               

 سروده ی پل الوار

ترجمه ی بامداد حمیدیا

 

 



[ چهارشنبه 4 مرداد 1396 ] [ 06:04 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


مارش ما «ولادمیر مایاکوفسکی - مجموعه مایاکوفسکی دیگر، ترجمه شهاب آتش کار»

«مارش ما»

به لرزه درآورید میدانها را در غوغای گام هایتان!

پرخروش تر، ای صف مغرور همرزمان!

می شوییم به موج دومین سیل تاریخ

تمام شهرهای جهان را.

روزها چون گاومیشی ملول،

گاری سالها تنبل و کند،

سرعت است خدای ما،

قلبمان طبل نبرد.

آنجاست بهشت زرین ما؟

نیش گلوله بر تن ما اثر کند آیا؟

سرودمان سلاح،

ندای طنین افکن مان طلا.

علف زارها، زمین را به سبزینه تان فرش کنید،

تا روزها بشکفند،

رنگین کمان، افسار بزن

بر توسن یال افشان سالها.

نگاه کن ای آسمان ملال آور ستارگان!

بدون تو ترانه هایمان را می سراییم،

هی دب اکبر! التماس کن

اگر می خواهی پس از فتح بهشت، زنده بمانی.

بنوشید و شادی کنید! سرود بخوانید.

چشمه هاست که در سرخ رگ هایمان می جوشد.

قلبمان طبل نبرد!

سینه مان سنج مسین.


ولادمیر مایاکوفسکی

(1917)



[ چهارشنبه 14 تیر 1396 ] [ 06:57 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


اصول زندگی از مجموعه اکنون میان دو هیچ «نیچه»
اصول زندگی

زندگی را با رغبت زیستن ؛
انگاره ای که ناگزیری با آن درافتی!
از این رو ، می آموزت که
سربکشی!
می آموزت که فرونگری!
اصیل ترین غرایز را
تأمل شریف می گرداند؛
در ازای هر مَن عشق
یک حبه خوارشماری برگیر!!!

فردیش نیچه


[ پنجشنبه 18 خرداد 1396 ] [ 05:59 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


شب است «نیما یوشیج ، مجموعه چکامه»
«شب است»

شب است ،
شبی بس تیرگی دَمساز با آن.
به روی شاخ انجیر کهن «وَگ دار» می خواند، به هر دَم
خبر می آورد طوفان و باران را . و من اندیشناکم.
شب است،
جهان با آن ، چنان چون مرده ای در گور.
و من اندیشناکم باز:
- اگر باران کند سرریز از هر جای؟
- اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را؟
در این تاریکی آور شب
چه اندیشه ولیکن ، که چه خواهد بود با ما صبح؟
چو صبح از کوه سر بر کرد، می پوشد از این طوفان رخ آیا صبح؟

                                                                        نیما یوشیج 1329


[ شنبه 30 اردیبهشت 1396 ] [ 06:06 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


حافظ_غزل شماره475
گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی

شیرینتر از آنی به شکرخنده که گویم
ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی

تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه
هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی

صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام
چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی

گویی بدهم کامت و جانت بستانم
ترسم ندهی کامم و جانم بستانی

چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند
بیمار که دیده‌ست بدین سخت کمانی

چون اشک بیندازیش از دیده مردم
آن را که دمی از نظر خویش برانی



[ جمعه 1 اردیبهشت 1396 ] [ 01:48 ب.ظ ] [ deniz ]

[ نظرات() ]


غزل ۱۲_حافظ
ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد یا برآید چیست فرمان شما

کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت
به که نفروشند مستوری به مستان شما

بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر
زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما

با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ای
بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما

عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم
گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما

دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنید
زینهار ای دوستان جان من و جان شما

کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند
خاطر مجموع ما زلف پریشان شما

دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما

ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو
کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست
بنده شاه شماییم و ثناخوان شما

ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی
تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما

می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو
روزی ما باد لعل شکرافشان شما



[ پنجشنبه 31 فروردین 1396 ] [ 07:37 ب.ظ ] [ deniz ]

[ نظرات() ]


حافظ-غزل ۳۸۰
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
شاکر نعمت و پرورده احسان بودم

چه کند بنده که بر جور تحمل نکند
بار بر گردن و سر بر خط فرمان بودم

خار عشقت نه چنان پای نشاط آبله کرد
که سر سبزه و پروای گلستان بودم

روز هجرانت بدانستم قدر شب وصل
عجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم

گر به عقبی درم از حاصل دنیا پرسند
گویم آن روز که در صحبت جانان بودم

که پسندد که فراموش کنی عهد قدیم
به وصالت که نه مستوجب هجران بودم

خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم



[ دوشنبه 28 فروردین 1396 ] [ 02:12 ب.ظ ] [ deniz ]

[ نظرات() ]


قصیده اشکها ، فدریکو گارسیا لورکا ، مجموعه ترانه شرقی و اشعار دیگر « ترجمه احمد شاملو »

قصیده اشکها

 

پنجره ی مهتابی را بسته ام

چرا که نمی خواهم زاری ها را بشنوم.

با این همه، از پس دیوارهای خاکستر

هیچ به جز زاری نمی توان شنید.

فرشته گانی که آواز بخوانند انگشت شمارند

سگانی که بلایند انگشت شمارند

هزار ساز در کف من می گنجد.

اما زاری سگی سترگ است

اما زاری فرشته یی سترگ است

زاری سازی سترگ است.

زاری باد را به سر نیزه زخم می زند

و به جز زاری هیچ نمی توان شنید.



            فدریکو گارسیا لورکا                  



[ دوشنبه 28 فروردین 1396 ] [ 11:37 ق.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


تو را در آتش اندیشه ات سوزند

به گرد کعبه میگردی پریشان
که وی خود را در آنجا کرده پنهان
اگر در کعبه میگردد نمایان
پس بگرد!  تا بگردیم…
در اینجا باده می نوشی،  در آنجا خرقه می پوشی
چرا بیهوده می کوشی؟
در اینجا مردم آزاری ، در آنجا از گُنه عاری
نمی دانم چه پنداری؟
در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری ،  تو آنجا در پی یاری…
چه پنداری؟

کجا وی از تو می خواهد چنین کاری؟
چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمی داند؟
چه پیغامی…
چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند؟
چه سلطانی…
چه دیداری که جزدینار و درهم از شما سفتن نمیداند؟
چه دیداری…
به دنبال چه میگردی که حیرانی؟
خِرد گم کرده ای شاید نمیدانی!!!
همای جان خود سیری ،  که خاموشی نمی گیری
لبت را چون لبان فرخی دوزند…
تو را در آتش اندیشه ات سوزند…
هزاران فتنه انگیزند…
تو را بر سر در میخانه آویزند.



[ شنبه 26 فروردین 1396 ] [ 05:56 ب.ظ ] [ deniz ]

[ نظرات() ]


دست از طلب ندارم تا کام من براید_حافظ
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش
نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم
خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید

گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان
هر جا که نام حافظ در انجمن برآید


[ شنبه 26 فروردین 1396 ] [ 01:51 ب.ظ ] [ deniz ]

[ نظرات() ]


مرغان آواره 8-12 (رابیندرانات تاگور- مجموعه مرغان آواره )

 

8

چهره مشتاقش

به کردار باران شبانه

اغلب به رویاهای من می آید.

9

یک بار به خواب دیدیم که بیگانه ایم.

بیدار شدیم،

یافتیم که عزیزان همیم.

10

اندوه دل

به کردارِ شب

در لابلای درختان آرام در آرامش

خاموش می شود.

11

چند انگشت نادیده

نسیم وار

آرام

بر دلم موسیقی موجک ها را می نوازند

12

« ای دریا! زبانت چیست؟»

«زبان پرسش جاودانه.»

« ای آسمان ، تو به کدام زبان پاسخ می گویی ؟»

- «به زبان خاموشی جاویدان.»



[ شنبه 26 فروردین 1396 ] [ 09:44 ق.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


«سرود مرد سرگردان» از مجموعه آیدا در آینه احمد شاملو

«سرود مرد سرگردان»


مرا می‌باید که در این خمِ راه
در انتظاری تاب‌سوز
سایه‌گاهی به چوب و سنگ برآرم،

چرا که سرانجام
                    امید
از سفری به‌دیرانجامیده باز می‌آید.

 

به زمانی اما
              ای دریغ!
                       که مرا
بامی بر سر نیست
نه گلیمی به زیرِ پای.

 

از تابِ خورشید
                  تفتیدن را
سبویی نیست
تا آبش دهم،
و برآسودنِ از خستگی را
بالینی نه
          که بنشانمش.

 

 

مسافرِ چشم‌به‌راهی‌های من
بی‌گاهان از راه بخواهد رسید.

 

ای همه‌ی امیدها
مرا به برآوردنِ این بام
نیرویی دهید!

۲۹ اردیبهشتِ ۱۳۴۲



[ چهارشنبه 16 فروردین 1396 ] [ 05:19 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 10 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه