تبلیغات
کلبه تنهایی
الا ای آهوی وحشی (حافظ )

الا ای آهوی وحشی کجایی

مرا با توست چندین آشنایی

دو تنها و دو سرگردان دو بی‌کس

دد و دامت کمین از پیش و از پس

بیا تا حال یکدیگر بدانیم

مراد هم بجوییم ار توانیم

که می‌بینم که این دشت مشوش

چراگاهی ندارد خرم و خوش

که خواهد شد بگویید ای رفیقان

رفیق بیکسان یار غریبان

مگر خضر مبارک پی درآید

ز یمن همتش کاری گشاید

مگر وقت وفا پروردن آمد

که فالم لا تذرنی فرداً آمد

چنینم هست یاد از پیر دانا

فراموشم نشد، هرگز همانا

که روزی رهروی در سرزمینی

به لطفش گفت رندی ره‌نشینی

که ای سالک چه در انبانه داری

بیا دامی بنه گر دانه داری

جوابش داد گفتا دام دارم

ولی سیمرغ می‌باید شکارم

بگفتا چون به دست آری نشانش

که از ما بی‌نشان است آشیانش

چو آن سرو روان شد کاروانی

چو شاخ سرو می‌کن دیده‌بانی

مده جام می و پای گل از دست

ولی غافل مباش از دهر سرمست

لب سر چشمه‌ای و طرف جویی

نم اشکی و با خود گفت و گویی

نیاز من چه وزن آرد بدین ساز

که خورشید غنی شد کیسه پرداز

به یاد رفتگان و دوستداران

موافق گرد با ابر بهاران

چنان بیرحم زد تیغ جدایی

که گویی خود نبوده‌ست آشنایی

چو نالان آمدت آب روان پیش

مدد بخشش از آب دیدهٔ خویش

نکرد آن همدم دیرین مدارا

مسلمانان مسلمانان خدا را

مگر خضر مبارک‌پی تواند

که این تنها بدان تنها رساند

تو گوهر بین و از خر مهره بگذر

ز طرزی کآن نگردد شهره بگذر

چو من ماهی کلک آرم به تحریر

تو از نون والقلم می‌پرس تفسیر

روان را با خرد درهم سرشتم

وز آن تخمی که حاصل بود کشتم

فرحبخشی در این ترکیب پیداست

که نغز شعر و مغز جان اجزاست

بیا وز نکهت این طیب امید

مشام جان معطر ساز جاوید

که این نافه ز چین جیب حور است

نه آن آهو که از مردم نفور است

رفیقان قدر یکدیگر بدانید

چو معلوم است شرح از بر مخوانید

مقالات نصیحت گو همین است

که سنگ‌انداز هجران در کمین است



[ شنبه 17 شهریور 1397 ] [ 12:27 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


به غیر از آه دیگر کاری از من بر نمی آید_نفیسه سادات موسوی

به غیر از آه دیگر کاری از من بر نمی آید
جسارت های مردانه که از زن بر نمی آید

شبی صد بار خود را توی خوابم می کشم اما
چنین کاری به بیداری ازین تن بر نمی آید

حواسم هست مادر نشنود شب گریه هایم را
چون از مادر به غیر از غصه خوردن بر نمی آید

نباید دل به آغوش زمستان تو می بستم
که غیر از سنگدل بودن از آهن بر نمی آید

بدی هایی که در پاسخ به خوبی های من کردی
نه از شیطان و بیگانه نه دشمن بر نمی آید

نشستم پای سجاده که نفرینت کنم اما
به غیر از آه دیگر کاری از من بر نمی آید



[ سه شنبه 23 مرداد 1397 ] [ 03:24 ق.ظ ] [ deniz ]

[ نظرات() ]


خانه ام ابری ست - نیما یوشیج

خانه ام ابری ست

خانه ام ابری ست

یکسره روی زمین ابری ست با آن.

از فرازِ گَردَنه خُرد و خراب و مست

باد می پیچد.

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من!

آی نِی زن که تُرا آوای نی برده ست دور از رَه کجایی؟

خانه ام ابری ست اما

ابر بارانش گرفته ست.

در خیالِ روزهای روشنم کَز دست رَفتَندَم

من به روی آفتاب

می برم در ساحَتِ دریا نظاره.

و همه دنیا خراب و خُرد از باد است

و به ره، نی زن که دایم می نوازد نی، در این دنیای ابر اندود

راه خود را دارد اندر پیش



[ شنبه 20 مرداد 1397 ] [ 12:55 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


لیلی بنشین خاطره ها را رو کن_علیرضا آذر

لیلی بنشین خاطره ها را رو کن

لب وا کن و با واژه بزن جادو کن

لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست

بعد از من و جان کندن من نوبت توست

لیلی مگذار از دَم ِ خود دود شوم

لیلی مپسند این همه نابود شوم

لیلی بنشین، سینه و سر آوردم

مجنونم و خونابِ جگر آوردم

مجنونم و خون در دهنم می رقصد

دستان جنون در دهنم می رقصد

مجنون تو هستم که فقط گوش کنی

بگذاری ام و باز فراموش کنی

دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست

یک عاشق ِ این گونه از این دست کجاست

تا اخم کنی دست به خنجر بزند

پلکی بزنی به سیم آخر یزند

تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود

تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود

ای شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو

دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو

آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست

این شعر ِ پُر از داغ ِ تو آتش زدنی ست

ابیاتِ روانی شده را دور بریز

این دردِ جهانی شده را دور بریز

من را بگذار عشق زمین گیر کند

این زخم  سراسیمه مرا پیر کند

این پِچ پِچ ِ ها چیست،رهایم بکنید

مردم خبری نیست،رهایم بکنید

من را بگذارید که پامال شود

بازیچه ی اطفالِ کهنسال شود

من را بگذارید به پایان برسد

شاید لَت و پارَم به خیابان برسد

من را بگذارید بمیرد،به درَک

اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک

من شاهدِ نابودی دنیای منم

باید بروم دست به کاری بزنم

حرفت همه جا هست،چه باید بکنم

با این همه بن بست چه باید بکنم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سَرم آوردند

من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند

در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند

این دغدغه را تاب نمی آوردند

گاهی همگی مسخره ام می کردند

بعد از تو به دنیای دلم خندیدند

مردم به سراپای دلم خندیدند

در وادیِ من چشم چرانی کردند

در صحن ِ حَرم تکه پرانی کردند

در خانه ی من عشق خدایی می کرد

بانوی هنر، هنرنمایی می کرد

من زیستنم قصه ی مردم شده است

یک تو، وسط زندگیم گم شده است

اوضاع خراب است،مراعات کنید

ته مانده ی آب است،مراعات کنید

از خاطره ها شکر گذارم، بروید

مالِ خودتان دار و ندارم، بروید

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سرم آوردند

من از به جهان آمدنم دلگیرم

آماده کنید جوخه را، می میرم

در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز

مرد است که از پا ننشسته ست هنوز

یک مرد که از چشم تو افتاد شکست

مرد است ولی خانه ات آباد، شکست

در جاده ی خود یک سگِ پاسوخته بود

لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود

بر مسندِ آوار اگر جغد منم

باید که در این فاجعه پرپر بزنم

اما اگر این جغد به جایی برسد

دیوانه اگر به کدخدایی برسد

ته مانده ی یک مرد اگر برگردد

صادق،سگ ولگرد اگر برگردد

معشوق اگر زهر مهیا بکند

داوود نباشد که دری وا بکند

این خاطره ی پیر به هم می ریزد

آرامش تصویر به هم می ریزد

ای روح مرا تا به کجا می بری ام

دیوانه ی این سرابِ خاکستری ام

می سوزم و می میرم و جان می گیرم

با این همه هر بار زبان می گیرم

در خانه ی من پنجره ها می میرند

بر زیر و بم باغ، قلم می گیرند

این پنجره تصویر خیالی دارد

در خانه ی من مرگ توالی دارد

در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست

آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست

بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام

آتش به دهانِ خانه انداخته ام

بعد از تو خدا خانه نشینم نکند

دستانِ دعا بدتر از اینم نکند

من پای بدی های خودم می مانم

من پای بدی های تو هم می مانم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سرم آوردند

آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام

بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام

هر بار مرا می نگری می میرم

از کوچه ی ما می گذری، می میرم

سوسو بزنی، شهر چراغان شده است

چرخی بزنی،آینه بندان شده است

لب باز کنی،آتشی افروخته ای

حرفی بزنی،دهکده را سوخته ای

بد نیست شبی سر به جنونم بزنی

گاهی سَرکی به آسمانم بزنی

من را به گناهِ بی گناهی کشتی

بانوی شکار، اشتباهی کشتی

بانوی شکار،دست کم می گیری

من جان دهم آهسته تو هم می میری

از مرگِ تو جز درد مگر می ماند

جز واژه ی برگرد مگر می ماند

این ها همه کم لطفی ِ دنیاست عزیز

این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز

دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم

با هر کسِ همنام ِ تو درگیر شدم

ای تُف به جهانِ تا ابد غم بودن

ای مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن

یادش همه جا هست،خودش نوش ِ شما

ای ننگ بر و مرگ بر آغوش شما

شمشیر بر آن دست که بر گردنش است

لعنت به تنی که در کنار تنش است

دست از شب و روز گریه بردار گلم

با پای خودم می روم این بار گلم



[ یکشنبه 7 مرداد 1397 ] [ 04:11 ق.ظ ] [ deniz ]

[ نظرات() ]


پیله ات را بگشا_سهراب سپهری

پیله ات را بگشا،
چه کسی می داند.
که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهــــایی؟
چه کسی می داند
که تو در حسرت یک روزنه در فردایــی؟
پیله ات را بگشا،
تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایــی!!



[ شنبه 6 مرداد 1397 ] [ 08:02 ب.ظ ] [ deniz ]

[ نظرات() ]


هوشنگ ابتهاج

با منِ بی‌کسِ تنها شده

یــارا تــو بمـــان ،

 

همه رفتند از ایـن خانه

خدا را تو بمـــان ،

 

منِ بی برگِ خزان‌دیـده

دگـــر رفتنی‌ام ،!

 

تو همه بار و بری

تازه  بهـارا  تو بمـــان ،.



[ شنبه 6 مرداد 1397 ] [ 07:58 ب.ظ ] [ deniz ]

[ نظرات() ]


شعری از هوتن نجات - حواشی مخفی ، 1348

در پایان تقویم
ناگهان
خبر مسئول بود
و با خشم میله‌های اندوه را می‌زدود
از دستی، افکندن چهره
فزونی می‌گرفت
و سیاهی، پوشش او می‌گشت
دستی، شعله را
با اندوه، قطع می‌کرد
و تصویر چراغ، ایجاب می‌شد
کوهستان آیتی بود و تصویرش را می‌دیدیم
تصویر دشنه در پنجره
ترکیب خستگی را
با شعله‌های چراغ می‌نمود
در اشتباه، ورق دیگر
و خنجری که در مشاهده عبور می‌کرد
در حمایت ما بود
از صفحه‌ی مهتاب کوهستان گذشتیم
و حکومت شهر و غربت، درخت بود
و عروس از بهار می‌پرید
و پرونده‌ی شکاک می‌ماند
فصل رشته‌ی سردرگم گیسوست
و نگاه، تخیله‌ی بیان را
در بیابان، غریبه می‌سازد
گامی بر سنگ خیابان می‌ماند
و توفان، ردپای ماست
در اوج شب بود
که پرنده‌ی آشنایی، گل تنهایی گشت
و تصویر، آهسته ساخته می‌شد


هوتن نجات  از حواشی مخفی، ۱۳۴۸

[ سه شنبه 2 مرداد 1397 ] [ 02:16 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


چوبه دار - فرزاد خوشه چین
چوبه دار

چشم ها
به دنبال تیک تاک ساعت
و
پُک های پشت سر هم
اینجا
پرنده ای لبریز از دلهره های اتفاق
و
ردیف صندلی های منتظر
و
دختری که با موهایش
فریاد می کند
پُک های پی در پی
به انتها می رسد
صداها سنگ می شوند
و
مرد به چوبه ی دار
سلام می کند.

فرزاد خوشه چین از مجموعه اشعار پرسه های اتفاقی


[ سه شنبه 29 خرداد 1397 ] [ 01:04 ق.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


شعری از وحید شعبانی
ماهیِ مُرده روی تختِ دکان سمّاکی، خواب دریا می بیند.
دسته می برند
زنجیر می زنند
خوابش را می پرانند.

وحید شعبانی
پاییز 94

یادداشتی بر شعر از مهرداد عشقی :

شعر، زیبایی تناقض را با حقیقت یکدست و آشکار، یکی کرده
اگر نمیشناختمش فکر میکردم کار او نیست اما حاصل جمع لبخند و بیزاری به همین اندازه دلنشین میشود
شعر، دور یک موضوع ، در خودش فرو میریزد
اگر ماهی ، بیرون از آب ، از خواب بپرد زنده میماند یا کماکان خواب باشد ..reflexivity ,تناقض معرکه ای که شعبانی بپا کرده .
وحید شعبانی با پوستش آشناست
طوری استدلال میکند که حرفش مقبول نباشد و هم زمان ، حرف های ریخته ، جان میگیرند و معنی پیدا میکنند . من میخواهم مخاطب حرفی باشم که به دنبال مخاطب نمیگردد
برای من شیرین است دیالوگ وحید با پیرامونش.




[ پنجشنبه 3 خرداد 1397 ] [ 04:44 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


رویای پاریسی «از گلهای شر» شارل بودلر - ترجمه : دکتر پرویز ناتل خانلری

رویای پاریسی

1

نقشی از آن منظره رعب انگیز

که چشم هیچ آفریده مانندش ندیده است.

باز سحرگاه امروز

دور و مبهم ، دل از من ربود.

 

خواب سراسر عجیب است !

از روی هوس غریب

من ، رستنی بی اندام را

از این منظره رانده بودم.

 

و چون نقاشی مغرور به هنر خویش،

در پرده ای که می کشیدم

از یک نواختی دلکش فلز و مرمر و آب

لذت می بردم.

 

قصری بیکران ساخته بودم

که پله و طاقش رقیب قصر بابل بود

حوض ها و جویبارهای آن

بر طلای بی برق یا قهوه ای فرو می ریخت.

 

و آبشارهای گران

چون پرده های بلوز،

درخشان ، بر دیوارهای فلزی آویخته بود.

 

گرد آبدان های آرام

که پریان در دشت پیکر، مانند زنان ،

عکس خود را در آن می دیدند

ته درخت ، بلکه صفی از ستون قرار داشت.

 

بساط کبود آب ها

میان کناره های سرخ و سبز گسترده بود

و به پهنای هزاران منزل

تا کرانه جهان می رفت.

 

تخته سنگ های ناشنیده بود

و موج های جاودانه

و یخ های جسیم که از رخشندگی خود

گوئی خیره مانده بودند !

 

در فضای لاجوردی

شط های ملول و لاابالی

گنج منابع خود را

در گودل های الماسین می ریختند.

 

من که معمار این پریخانه بودم

به دلخواه خود ، در آنجا

ریر دلانی از جواهر

دریای افسون شده ای روان می کردم.

 

و همه چیز ، تاریک ، سیاه ،

درخشان و زدوده و رنگارنگ می نمود.

آب روان در نور بلورین

رونق و آبرو می یافت.

 

ستاره ای در آنجا دیده نمی شد ؛

برای روشن کردن این عجایب ،

که به شراره ای ذاتی می درخشیدند،

در دامن آسمان هم نشان خورشید نبود.

 

و بر سر این شگفتی های جنبده

( بدایع هراس انگیزه خاص چشم به گوش )

خاموشی جاودان

بال و پرگسترده بود.

 

2

چون چشم پر شرار گشودم

وحشت بیغوله خود را دیدم

و چون به عالم خود بازگشتم

نیش غم های ملعون را چشیدم

 

ساعت با نغمه های شوم

خشک و خشن زنگ ظهر می زد

و بر جهان غمگین کرخت

آسمان ، تیرگی می بارید.

 

بودلر از « گل های شر » ترجمه : دکتر پرویز ناتل خانلری



[ چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 ] [ 07:24 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


مناعی

چه خبر؟ مرگِ عالَمی تنها،
خاطرش خُفته، شاهدش سَفَری.
جانِ جانان، کجا؟ ورای کجا.
گوشه زد با ستاره‌ی سحری.

چه خبر؟ مرگِ دل. گُلی ندمید
تا به لُطفِ هوا، به گریه‌ی ابر
از زمینْ رازِ آسمان نچشید.
تازه شد داغِ لاله‌های طَری.

چه خبر؟ مرگِ حق‌ْحق و هوهو.
لال شد مرغ و نغمه رفت از یاد،
تا که گُنگانِ ده‌زبانِ دورو
نازْمستی کنند و جلوه‌گری.

چه خبر؟ مرگِ قول و فصلِ خطاب.
سپر افکند هر زبان‌آور:
قَبَسی زنده کرد، نَک چه جواب
چون نَفَس بر میاوَرَد شجری؟

چه خبر؟ تا کمانِ غمزه کشید،
از سَمَن تا چمن بشارت رفت؛
نَحْل پوسید و جز غبار ندید
کس بر اوراقِ بوستان اثری.

دودِ دل تا برآوَرَد شبنم،
از نظر رفت و یادِ غنچه نماند.
شُکْرُلله که از صفای اِرَم
سَمَری ماند و لیلةُ‌القَمَری.

قصّه نو کرد و تَر نکردم مغز.
چه ثَمَر؟ هیچ، شاهدانِ چمن
همه رفتند و چون برآمد نَغْز
عِشْقِ پیچان به دارِ دیده‌وری،

دنیا تیْه بود و بی سر و ته،
̕
خانه آباد ̕ گفت و دید و شنید
شاهدی می‌کُنند و بَه‌بَه‌بَه
مگسِ بی‌مَریّ و خِیْلِ خری.


بیژن الهی



[ چهارشنبه 29 فروردین 1397 ] [ 06:10 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


شعری از محمود پاینده لنگرودی

سیمای لیله کوه از شقایق ها آتش می گیرد
هرکس برای یارش بنفشه می چیند
آنروز دیگر من مرده ام
آرزو به گور برده ام
آن روزگار را نمی بینم
بهار شما را نمی بینم
ولی شما زنده باشید
و تنها همین را بدانید: روزگاری پای مرا شکستند:
و استخوان دنده های مرا در جگرم نشاندند
باز هم شاد و درست بودم
و با بر و بچه ها دوست بودم
آه... بچه ها! وقتی که براه شما نشستم
برای شما آتش گرفتم و برشته شدم
به خاطر شما مُردم
و جان به زیر خاک بردم


محمود پاینده لنگرودی


[ چهارشنبه 23 اسفند 1396 ] [ 12:05 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


شعری از محمود پاینده لنگرودی
من در کنار چشمه‌ی لرزان نشسته‌ام
در سرزمین خرم و سرسبز دیلمان
در پیش پای من، گیلان و لنگرود
خوابیده روی دامن دریای بیکران
من مادرم کبوتر این کوهسار بود
نوشید بارها از این چشمه آب سرد
در این دشت دانه خورد
پرواز کرد با کبوتران
از مرغزار بویه تا قله‌های سنگی آُمام
یک بار باد حادثه او را کشاند
تا جنگل سرسبز بی انتها
و آن‌جا کنار همسفر تازه‌اش نشاند
پیوند من از آب و گل و گیل و دیلم است
سر رشته‌ی وجودم با خون پهلوانی مردان سرشته است
از قله‌های میهن ماکان
تا پهن دشت جنگل کوچک خان
هرجا که چشمه زمزمه دارد به گوش رود
از من به آن دیار عزیز همیشه سبز
هر صبح‌دم سلام
هر شامگه درود

محمود پاینده لنگرودی

[ سه شنبه 22 اسفند 1396 ] [ 06:17 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


تنگ غروب از مجموعه چکامه های گزیده هوشنگ ابتهاج
تنگ غروب

یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس 

بانگی بر آورم ز دل خسته ی  یک نفس


تنگ غروب و هول بیابان و راه دور

نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس


خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود 

ای پیک آشنا برس از ساحل ارس


صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد

 ای آیت امید به فریاد من برس 


از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف

می خواره را دریغ بود خدمت عسس


جز مرگ دیگرم چه کس آید به پیشباز

رفتیم و همچنان نگران تو باز پس 


ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است

سهل است سایه گر برود سر در این هوس




[ شنبه 12 اسفند 1396 ] [ 12:06 ق.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


بگذارید این وطن دوباره وطن شود - لنگستن هیوز - ترجمه احمد شاملو

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.

(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویش‌داشته‌اند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده‌گی آزاد است

و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.

(در این «سرزمین ِ آزاده‌گان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)

بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره‌گان فراگستر می‌شود؟

سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند،
سیاهپوستی هستم که داغ برده‌گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبرده‌ام
که سگ سگ را می‌درد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند.

من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌ی بی‌پایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه‌های برآوردن نیاز،
کار ِ انسان‌ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.

من کشاورزم ــ بنده‌ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درمانده‌ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود می‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست‌وجوی آنچه می‌خواستم خانه‌ام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانه‌های تاریک ایرلند و
دشت‌های لهستان
و جلگه‌های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزاده‌گان» را بنیان بگذارم.

آزاده‌گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی‌خواندم هنوز امّا.

آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین‌شان، درد و ایمان‌شان،
در ریخته‌گری‌های دست‌هاشان، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.

آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده‌اند
ما می‌باید سرزمین‌مان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.
آه، آری
آشکارا می‌گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.

ما مردم می‌باید
سرزمین‌مان، معادن‌مان، گیاهان‌مان، رودخانه‌هامان،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گستره‌ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم!


لنگستن هیوز



[ شنبه 28 بهمن 1396 ] [ 11:35 ق.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 11 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه