مناعی

چه خبر؟ مرگِ عالَمی تنها،
خاطرش خُفته، شاهدش سَفَری.
جانِ جانان، کجا؟ ورای کجا.
گوشه زد با ستاره‌ی سحری.

چه خبر؟ مرگِ دل. گُلی ندمید
تا به لُطفِ هوا، به گریه‌ی ابر
از زمینْ رازِ آسمان نچشید.
تازه شد داغِ لاله‌های طَری.

چه خبر؟ مرگِ حق‌ْحق و هوهو.
لال شد مرغ و نغمه رفت از یاد،
تا که گُنگانِ ده‌زبانِ دورو
نازْمستی کنند و جلوه‌گری.

چه خبر؟ مرگِ قول و فصلِ خطاب.
سپر افکند هر زبان‌آور:
قَبَسی زنده کرد، نَک چه جواب
چون نَفَس بر میاوَرَد شجری؟

چه خبر؟ تا کمانِ غمزه کشید،
از سَمَن تا چمن بشارت رفت؛
نَحْل پوسید و جز غبار ندید
کس بر اوراقِ بوستان اثری.

دودِ دل تا برآوَرَد شبنم،
از نظر رفت و یادِ غنچه نماند.
شُکْرُلله که از صفای اِرَم
سَمَری ماند و لیلةُ‌القَمَری.

قصّه نو کرد و تَر نکردم مغز.
چه ثَمَر؟ هیچ، شاهدانِ چمن
همه رفتند و چون برآمد نَغْز
عِشْقِ پیچان به دارِ دیده‌وری،

دنیا تیْه بود و بی سر و ته،
̕
خانه آباد ̕ گفت و دید و شنید
شاهدی می‌کُنند و بَه‌بَه‌بَه
مگسِ بی‌مَریّ و خِیْلِ خری.


بیژن الهی



[ چهارشنبه 29 فروردین 1397 ] [ 06:10 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


شعری از محمود پاینده لنگرودی

سیمای لیله کوه از شقایق ها آتش می گیرد
هرکس برای یارش بنفشه می چیند
آنروز دیگر من مرده ام
آرزو به گور برده ام
آن روزگار را نمی بینم
بهار شما را نمی بینم
ولی شما زنده باشید
و تنها همین را بدانید: روزگاری پای مرا شکستند:
و استخوان دنده های مرا در جگرم نشاندند
باز هم شاد و درست بودم
و با بر و بچه ها دوست بودم
آه... بچه ها! وقتی که براه شما نشستم
برای شما آتش گرفتم و برشته شدم
به خاطر شما مُردم
و جان به زیر خاک بردم


محمود پاینده لنگرودی


[ چهارشنبه 23 اسفند 1396 ] [ 12:05 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


شعری از محمود پاینده لنگرودی
من در کنار چشمه‌ی لرزان نشسته‌ام
در سرزمین خرم و سرسبز دیلمان
در پیش پای من، گیلان و لنگرود
خوابیده روی دامن دریای بیکران
من مادرم کبوتر این کوهسار بود
نوشید بارها از این چشمه آب سرد
در این دشت دانه خورد
پرواز کرد با کبوتران
از مرغزار بویه تا قله‌های سنگی آُمام
یک بار باد حادثه او را کشاند
تا جنگل سرسبز بی انتها
و آن‌جا کنار همسفر تازه‌اش نشاند
پیوند من از آب و گل و گیل و دیلم است
سر رشته‌ی وجودم با خون پهلوانی مردان سرشته است
از قله‌های میهن ماکان
تا پهن دشت جنگل کوچک خان
هرجا که چشمه زمزمه دارد به گوش رود
از من به آن دیار عزیز همیشه سبز
هر صبح‌دم سلام
هر شامگه درود

محمود پاینده لنگرودی

[ سه شنبه 22 اسفند 1396 ] [ 06:17 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


تنگ غروب از مجموعه چکامه های گزیده هوشنگ ابتهاج
تنگ غروب

یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس 

بانگی بر آورم ز دل خسته ی  یک نفس


تنگ غروب و هول بیابان و راه دور

نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس


خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود 

ای پیک آشنا برس از ساحل ارس


صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد

 ای آیت امید به فریاد من برس 


از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف

می خواره را دریغ بود خدمت عسس


جز مرگ دیگرم چه کس آید به پیشباز

رفتیم و همچنان نگران تو باز پس 


ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است

سهل است سایه گر برود سر در این هوس




[ شنبه 12 اسفند 1396 ] [ 12:06 ق.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


بگذارید این وطن دوباره وطن شود - لنگستن هیوز - ترجمه احمد شاملو

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.

(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویش‌داشته‌اند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده‌گی آزاد است

و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.

(در این «سرزمین ِ آزاده‌گان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)

بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره‌گان فراگستر می‌شود؟

سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند،
سیاهپوستی هستم که داغ برده‌گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبرده‌ام
که سگ سگ را می‌درد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند.

من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌ی بی‌پایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه‌های برآوردن نیاز،
کار ِ انسان‌ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.

من کشاورزم ــ بنده‌ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درمانده‌ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود می‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست‌وجوی آنچه می‌خواستم خانه‌ام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانه‌های تاریک ایرلند و
دشت‌های لهستان
و جلگه‌های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزاده‌گان» را بنیان بگذارم.

آزاده‌گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی‌خواندم هنوز امّا.

آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین‌شان، درد و ایمان‌شان،
در ریخته‌گری‌های دست‌هاشان، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.

آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده‌اند
ما می‌باید سرزمین‌مان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.
آه، آری
آشکارا می‌گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.

ما مردم می‌باید
سرزمین‌مان، معادن‌مان، گیاهان‌مان، رودخانه‌هامان،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گستره‌ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم!


لنگستن هیوز



[ شنبه 28 بهمن 1396 ] [ 11:35 ق.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


خواب در بیداری - خوآن رامون خیمنس


خواب در بیداری


اینجا بر تخته سنگ
پشت سرم نارنجزار
رو در رو دریا مرا می خواند
سرگردان نگاه می کنم
می آیم می روم
آنگاه در می یابم که همه چیز
یکسان است و با این حال نیست


آسمان روشن و آبی
کنون ابر و ملال انگیز
سپید پوشیده بودم با موی سیاه
اکنون سیاه جامه ام با موی سپید


می آیم می روم
می اندیشم که شاید خواب بوده ام
می اندیشم که شاید خواب دیده ام
خواب بوده ام خواب دیده ام


عطر برگ های نارنج
چون بوی تلخِ خوشِ کُندر
رو در رو دریا مرا می خواند


می اندیشم که شاید خواب بوده ام
می اندیشم که شاید خواب دیده ام
خواب دیده ام
اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست


آسمان روشن و آبی
کنون ابر و ملال انگیز
سپید پوشیده بودم با موی سیاه
اکنون سیاه جامه ام با موی سپید


می آیم می روم
می اندیشم که شاید خواب بوده ام
می اندیشم که شاید خواب دیده ام
خواب بوده ام خواب دیده ام


عطر برگ های نارنج
چون بوی تلخِ خوشِ کندر
رو در رو دریا مرا می خواند


می اندیشم که شاید خواب بوده ام
می اندیشم که شاید خواب دیده ام
خواب بوده ام
اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست



[ جمعه 13 بهمن 1396 ] [ 03:53 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


از مجموعه سکوت سرشار از ناگفته هاست - مارگوت بیکل
 

دلتنگی های آدمی را 

 باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره

 نادیده می گیرد

و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من


مارگوت بیکل - ترجمه : احمد شاملو



[ سه شنبه 10 بهمن 1396 ] [ 05:37 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


برف نو - احمد شاملو

برف نو

برف نو! برف نو! سلام! سلام!
بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام
پاکی آوردی ای امید سپید
همه آلودگی‌ست این ایام
راه شومی‌ست می‌زند مطرب
تلخواری‌است می‌چکد در جام
اشکواری‌ست می‌کشد لبخند
ننگواری‌ست می‌تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار
نقش هم رنگ می‌زند رسام
مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که برنیاید گام
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب می‌کند پیغام
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته‌ایم از کام
خامسوزیم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام!



[ دوشنبه 9 بهمن 1396 ] [ 08:28 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


دلنوشته

عرض ادب به دوستان

نمی دونم کسی دنبال کننده ی این وبلاگ هست یا نه ؟ ولی خیلی ساده بگم ؛ من امروز بعد از دوازده سال وب نویسی احساس تنهایی به گونه ی یک خلاء عمیق دارم؛ بیشتر از اون که یک وجهه ی کوچک رو در نظر بگیرم یعنی مسائل عاطفی  خودم و مقطعی بهش بپردازم ؛مسئله  به شدت بشری هست .خیلی انسانی و جهان شمول هستش. تنها دوست مجازی من که نوشته هام رو می خوند هیچ خبری ازش ندارم و نمی دونم که کجاست. ماها داریم چی کار می کنیم ؟ ماها سر عمیق ترین مسائل هستی نمی تونیم دو کلام با هم حرف بزنیم؟ چرا اینقدر از مسائل بغرنج فرار می کنیم؟ من درک می کنم که زمانه عوض شده ؛ وب نویسی مسئله ی کهنه ای هست در زمان . من درک می کنم که تلگرام ، اینستاگرامو کوفت و زهرمار اومده . ولی تا زمانی که من و تو برای هم استیکر های پوچ و مسخره می فرستیم و ساعتها براش وقت می زاریم ؛به شدت تو خالی از عواطف انسانی هستیم .من سه ماه تلگرام خودم رو بستم همه فکر می کردن مُردم! یکی اومد گفت زنده ای ؟! گفتم یه تماس می گرفتی باهام بد نبود.

من می خوام دوستِ حتی مجازی خودم رو باهاش حرف بزنم اگه بغضی دارم ، حرفی برای گفتن دارم . مانیاز داریم هم رو در آغوش بگیریم و گرنه میون این همه پیام های پوچ روزمره ی صد من یه غاز، قلب هامون می پوسه. خالی از مفهوم .خلاص . جهان یه چرخه ی چرند هستش این ماها هستیم که باید بهش معنا بدیم. هر مفهومی که در اینها شکل می گیره تو خفقانه ! اینها یک مشت عکس و خاطره ی مرده ی بی مفهوم هستن. تو می خوای توی کانالت پست بزاری که چی ؟  یه سوراخ موشه فقط که عدد می ندازه . یارو خوشحاله ششصد هزار دنبال کننده داره. ولی هیچکدومشون رو نمی شناسه. البته براش مهم هم نیست ( جنبه تبلیغاتیش رو عرض نمی کنم که ازش درآمد کسب می شه اون بحثش به کنار. ) چرا ؟ چون دهن پر کنه ! این فضاهای بسته به آدم حس خفقان می ده .  در نتیجه بعد از دوازده سال وب نویسی من به این نتیجه رسیدم که وبلاگم رو ترک کنم . و همین کار هم کردم دو تا وبلاگ داشتم که ترکشون کردم این خلاء خیلی عمیق بود . می شه مگه همچین چیزی ؟! چقدر می شه تبلیغ چراغ خواب تحمل کرد؟! مسئله به شدت مربوط می شه به اینکه جامعه ی مجازی ما و جامعه ی واقعی . اون چه که نمود واقعیت داره به شدت بیماره . جامعه عملا جامعه مرده و متعفنی هست . چون پویا نیست . چون دچار گسست هستش ! حالا وقتی همین گسست وارد فضای مجازی می شه چند برابر نمود می کنه . چون من و تو رو به روی هم نیستیم که سنگ هامون رو وابکنیم . ارتباط کلامی وجود نداره.

در نتیجه خیلی دلگیرم و گمان می کنم که ایستگاه آخر هستش.



[ جمعه 6 بهمن 1396 ] [ 06:25 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


پابلو نرودا - از مجموعه ما بسیاریم
من با راستی پیمان بستم
که روشنایی را به زمین بازگردانم .

می خواستم همچون نان باشم.
نبرد ، هرگز مرا ناتوان نیافت .

اما ، اینک منم
با آنچه دوست میداشتم ،

با تنهایی ای که از دست دادم .
در سایه ی آن سنگ ، من نمی آسایم.

دریا خروشان است ،
خروشان در سکوت من .

[ جمعه 6 بهمن 1396 ] [ 05:07 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


«فریادی و دیگر هیچ ، از دفتر باغ آینه احمد شاملو»

فریادی و دیگر هیچ .

 

فریادی و دیگر هیچ .
چرا که امید آنچنان توانا نیست
که پا سرِ یاس بتواند نهاد.
***
بر بسترِ سبزه ها خفته ایم
با یقینِ سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم
و با امیدی بی شکست
از بسترِ سبزه ها
با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم
***
اما یاس آنچنان توناست
که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست !
فریادی
و دیگر
هیچ
!
 



[ چهارشنبه 5 مهر 1396 ] [ 11:59 ق.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


سفر از مجموعه اشعار شفیعی کدکنی
سفر

مرغکان بر سردریا آرام
بال بگشوده به راه سفرند
نقشی افتاده بر آن پرده ی لرزان حریر
گویی از پنجره ابر به ناگه دستی
کاغذی چند سپید
پاره کرده ست و فرو ریخته زانجای به زیر

[ شنبه 25 شهریور 1396 ] [ 12:15 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


سعدی- بوستان -باب سوم -در عشق و مستی و شور
شنیدم که پیری شبی زنده داشت
سحر دست حاجت به حق برفراشت
یکی هاتف انداخت در گوش پیر
که بی حاصلی، رو سر خویش گیر
بر این در دعای تو مقبول نیست
به خواری برو یا بزاری بایست
شب دیگر از ذکر و طاعت نخفت
مریدی ز حالش خبر یافت، گفت
چو دیدی کزان روی بسته‌ست در
به بی حاصلی سعی چندین مبر
به دیباجه بر اشک یاقوت فام
به حسرت ببارید و گفت ای غلام
به نومیدی آنگه بگردیدمی
از این ره، که راهی دگر دیدمی
مپندار گر وی عنان برشکست
که من باز دارم ز فتراک دست
چو خواهنده محروم گشت از دری
چه غم گر شناسد در دیگری؟
شنیدم که راهم در این کوی نیست
ولی هیچ راه دگر روی نیست
در این بود سر بر زمین فدا
که گفتند در گوش جانش ندا
قبول است اگرچه هنر نیستش
که جز ما پناهی دگر نیستش


[ پنجشنبه 19 مرداد 1396 ] [ 03:18 ب.ظ ] [ deniz ]

[ نظرات() ]


« سروده ی آزادی از پل الوار » ترجمه بامداد حمیدیا

"آزادی"

 

بر روی دفتر های مشق ام

بر روی درخت ها و میز تحریرم

بر برف و بر شن

 می نویسم نامت را.

 

روی تمام اوراق خوانده

بر اوراق سپید مانده

سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر

می نویسم نامت را.

 

بر تصاویر فاخر

روی سلاح جنگیان

بر تاج شاهان

می نویسم نامت را.

 

بر جنگل و بیابان

روی آشیانه ها و گل ها

بر بازآوای کودکیم

می نویسم نامت را.

 

بر شگفتی شبها

روی نان سپید روزها

بر فصول عشق باختن

می نویسم نامت را.

 

بر ژنده های آسمان آبی ام

بر آفتاب مانده ی مرداب

بر ماه زنده ی دریاچه

می نویسم نامت را.

 

روی مزارع ، افق

بر بال پرنده ها

روی آسیاب سایه ها

می نویسم نامت را.

 

روی هر وزش صبحگاهان

بر دریا و بر قایقها

بر کوه از خرد رها

می نویسم نامت را.

 

روی کف ابرها

بر رگبار خوی کرده

بر باران انبوه و بی معنا

می نویسم نامت را.

 

روی اشکال نورانی

بر زنگ رنگها

بر حقیقت مسلم

می نویسم نامت را.

 

بر کوره راه های بی خواب

بر جاده های بی پایاب

بر میدان های از آدمی پُر

می نویسم نامت را.

 

روی چراغی که بر می افروزد

بر چراغی که فرو می رد

بر منزل سراهایم

می نویسم نامت را.

 

بر میوه ی دوپاره

از آینه و از اتاقم

بر صدف تهی بسترم

می نویسم نامت را.

 

روی سگ لطیف و شکم پرستم

بر گوشهای تیز کرده اش

بر قدم های نو پایش

می نویسم نامت را.

 

بر آستان درگاه خانه ام

بر اشیای مأنوس

بر سیل آتش مبارک

می نویسم نامت را.

 

بر هر تن تسلیم

بر پیشانی یارانم

بر هر دستی که فراز آید

می نویسم نامت را.

 

بر معرض شگفتی ها

بر لبهای هشیار

بس فراتر از سکوت

می نویسم نامت را.

 

بر پناهگاه های ویرانم

بر فانوس های به گِل تپیده ام

بر دیوار های ملال ام

می نویسم نامت را.

 

بر ناحضور بی تمنا

بر تنهایی برهنه

روی گامهای مرگ

می نویسم نامت را.

 

بر سلامت بازیافته

بر خطر ناپدیدار

روی امید بی یادآورد

می نویسم نامت را.

 

به قدرت واژه ای

از سر می گیرم زندگی

از برای شناخت تو

 من زاده ام

تا بخوانمت به نام:

آزادی.

 

 

                                               

 سروده ی پل الوار

ترجمه ی بامداد حمیدیا

 

 



[ چهارشنبه 4 مرداد 1396 ] [ 07:04 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


مارش ما «ولادمیر مایاکوفسکی - مجموعه مایاکوفسکی دیگر، ترجمه شهاب آتش کار»

«مارش ما»

به لرزه درآورید میدانها را در غوغای گام هایتان!

پرخروش تر، ای صف مغرور همرزمان!

می شوییم به موج دومین سیل تاریخ

تمام شهرهای جهان را.

روزها چون گاومیشی ملول،

گاری سالها تنبل و کند،

سرعت است خدای ما،

قلبمان طبل نبرد.

آنجاست بهشت زرین ما؟

نیش گلوله بر تن ما اثر کند آیا؟

سرودمان سلاح،

ندای طنین افکن مان طلا.

علف زارها، زمین را به سبزینه تان فرش کنید،

تا روزها بشکفند،

رنگین کمان، افسار بزن

بر توسن یال افشان سالها.

نگاه کن ای آسمان ملال آور ستارگان!

بدون تو ترانه هایمان را می سراییم،

هی دب اکبر! التماس کن

اگر می خواهی پس از فتح بهشت، زنده بمانی.

بنوشید و شادی کنید! سرود بخوانید.

چشمه هاست که در سرخ رگ هایمان می جوشد.

قلبمان طبل نبرد!

سینه مان سنج مسین.


ولادمیر مایاکوفسکی

(1917)



[ چهارشنبه 14 تیر 1396 ] [ 07:57 ب.ظ ] [ روزبه تنها ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 11 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه